من و تنهائی
نه گرماء زخورشيدى كه تا آرد بهارى دل
نه شب هاى ستارهِ تا در آن جويم قرارى دل
همه مهوه ست ميانِ اين همه تنها تنىء من
نه دستِ مهر تا شويد ز ﭼهره ام غبارى دل
نه اشكِ ريزد از ﭼشمم كه راهء عقده بكشايد
كه شايد از نم ديده فرو شيند شرارى دل
به تنهائى بجز خلوت سراغِ دل نيامد ﻫﯾﭺ
كه تا هم خوان شود با اين نواء غمگسارى دل
به اطرافم همه گانند همه بيگانه مى مانند
كه گويا كس نمى داند زبانِ نا بكارى دل
مگرين شهر بدل افتاده است سر بر نمى دارد
همه درخود فرورفته زدستِ گير و دارى دل
بيا تا هم دلى آريم در ين بزمِ خراب آباد
كه تا آيد بيرون اين غلغله ها از حصارى دل
2005/05/13